یکشنبه ۶ دسامبر ۲۰۰۹

رستگاری بدون شهادت

روزهای برزخ روزهایی سیاهند،

با هزار احساس تردید که آیا برزخ خود کرده بود، یا معلول حقارت دیگری؟

که آیا قربانی بلاهت درون هستی، یا شهید پایبندی به اصولی فراموش شده؟

هیچ دیوی خود را ناپاک نمی داند و این تمایل نوایی را اقتضا می کرد که خشم را خود مقدس بینانه فریاد کند.

اما جهان، نوایی دیگر را ایجاب کرد.



کشف کاتاتونیا تردیدی شیرین را باعث شد، تردید به اصالت اثر که به بارها و بارها شنیدن وا می دارد.

آنچه این تردید را باعث می شود شباهت ظاهری آثار این گروه به گروه هایی همچون Evanescence یا Within Temptation است که هر تصنیفشان گویی راه رستگاری از مسیر شهادت را تبلیغ می کند و آنهم به شیوه ای کلیشه ای.

گروه هایی که در پشت پرده ضخیم ریتم های بم و گوش گستر گیتار، صدای سنتز شده گروه کری را به همراه دارند که به ناخودآگاه دو کف دست را به حال تضرع مقابل سینه به یکدیگر می رسانند و نگاه را با حالتی رقت انگیز و تحقیر پذیرفته به آسمان متوجه می کنند؛ که "ما قربانی شدنمان را حاصل خواستی الهی می دانیم و رضایت به از دست دادن جان، ما را به آسمان نزدیک تر می کند."

کاتاتونیا روندی خلاف این گروه های تازه به دوران رسیده را پیموده؛ شانزده سال حرکت در بستر فضایی جغرافیایی-ذهنی در اسکاندیناوی که موسیقی متال را متحول کرد، در این گروه نیز بی تاثیر نبوده است.

شاید از این روست که ریتم ها بیش از هر چیز بجای نکبت، بوی آثار گروه هایی همچون Grip Inc. را می دهد و در لحظاتی اثری همچون "افسانه های هزار دریاچه" از Amorphis را تداعی می کند.



به قول اساتید جبر، دو آلبوم آخر گروه دو نقطه به دست می دهد که معادله خطی که آنها را به هم متصل می کند، به وضوح گذشته و آینده این گروه را بر ملا خواهد کرد!

کاتاتونیا که کار را در سال 1992 با برداشتی عامه پسند از موسیقی متال وقت (غلبه و محوریت ریتم، صدای بسیار بم و در اکثر مواقع ناواضح خواننده، فقدان ملودی بارز) آغاز کرد، به تدریج و تا آغاز هزاره سوم به افزایش گستره صداهای موجود می پردازد، هر چند در مقطعی در کشف اصوات و ملودی های زیرتر به گروه هایی همچون Bathory هم نزدیک می شود.

اما پس از سال 2001 هدف مسیر تکاملی واضح تر می شود؛ تفکیک حداکثری اصوات تا اندازه ای که موسیقی در مرزهای متال تعریف می شود.

آلبوم سال 2006 آنها را باید اولین در دوران بلوغ دانست؛ جایی که ساختار کلیشه ای تصنیف متاثر از فضای موسیقی متال به هم ریخته اما ریتم ها زنده تر و شنیدنی تر از آن هستند که طرفداران سبک های ملایم تر موسیقی از آن بهراسند.

نکته کلیدی حضور یک ملودی مخفی در ترجیع بند - chorus (ثانیه پنجاه، اولین بار) است که تقریبا دو اکتاو بالاتر از ریتم نواخته می شود و قطعه را تکان می دهد.


آلبوم جدید نقشی واضح تر به "آن" ملودی تعیین کننده داده است، ضمن اینکه کماکان آهنگساز نشان می دهد که شهوت کلامی ندارد و قطعه را در راس لحظه ای که مضمون منتقل شده، قطع می کند. نکته مثبت دیگر نقش مکمل (و نه همراه) خواننده در ترجیع بندهاست که با سرودن یک ملودی متفاوت از ملودی های موجود در فضای ترجیع بند، بی اندازه به غنای موسیقی می افزاید.

ساختار نیز کماکان برهم ریخته است، تاجایی که عملا از 2:31 ثانیه پس از آغاز که می بایست ترجیع بند دوم آغاز می شد، کار به مدت 1:25 ثانیه فقط به مقدمه چینی برای ترجیع بند دوم اختصاص می یابد (با اشارات و شباهت هایی به اصالت گیتار در آثار Creed) و ترجیع بند دوم قطعه را به پایان می برد.

مشخصه ای دیگر را نیز در خود دارد؛ در برخی قطعات، آهنگساز در لحظاتی با جسارت محتوای هارمونیک غالب قطعه را ترک می کند و فضایی متفکر تر را ایجاد می کند (1:12 ثانیه پس از آغاز قطعه) ، آنقدر که می توان این تغییر را به توالی هارمونی های غیرمتعارف در آثار Porcupine Tree تشبیه کرد، هرچند تداوم این تغییر و تحول بسیار اندک باشد.

موقر، متین و سنگین از رستگاری می گوید بی آنکه رستگاری را به شهادتی ذلت بار وابسته کند.

جمعه ۴ دسامبر ۲۰۰۹

در انتظار

خاکستری مرز سیاه و سفید را از بین برد و تردید ایجاد کرد.

اما پس از روزها تردید، تصمیم گرفتم و قضاوت کردم.

تنبلی مانعی است عظیم، اما به زودی "در همین مکان" قضاوتم را درباره یک نویافته می نویسم.

نویافته ای از سردسیر اسکاندیناوی.

سه‌شنبه ۱۰ نوامبر ۲۰۰۹

واقع گرایی بی بدیل مکتب برلین

واقع گرایی چیزی بجز تردید نیست.

تردید به هر آنچه محیط اطراف ما را تشکیل داده است، تردید به موجودیت آنچه محیط اطراف ما را تشکیل داده است، تردید به هر آنچه پذیرش موجودیت اجزاء متشکل محیط اطراف ما را باعث شده است.

منطق راهی پر پرسش است.

پذیرش موسیقی منطق شایسته ترین خصلتی است که گوش های آدم پرسش گر را باید.



در روزهایی که "رویای نارنگی"، "معبد آشرا" و "کلاوس شولتز" تنها پرچم داران موسیقی منطق در برابر سپاه پاسداران موسیقی هجو به نظر می رسیدند، عادل بازگشت.

او دفتری را گشود که نشان داد تفکر پنهان در پشت روح برلین و موسیقی ملتی که با دو شکست در دو جنگ جهانی می بایست سرافکنده ترین ملت جهان باشد، چگونه در پناه منطق، از زیر تخته سنگ های عظیم شرمی تاریخی راه خود را دوباره به سوی نور پیدا کرده و به یک ”مکتب” تبدیل شده است.

مکتب موسیقی الکترونیک برلین” همان پیامی است که ضمیر ناخودآگاه انسان، از جهان اکتساب کرده است؛ پیامی که روح را از جسم جدا می کند و و پرواز می دهد و به "بهتر" رهنمون می شود.

پویایی این مکتب در آنجاست که مخاطب، پیامبرانش را کشف می کند و هر مکتبدار بالقوه پیامبری است.

برای من، یکی از این پیامبران ران بوتس بود؛ موسیقی دانی هلندی که نهضت ”تکرار بی انتهای الگوها” را پویاتر نمایاند.

او از نسل سوم موسیقی دانانی است که در آثار خود عقلانیتی آینده گرا را به تصویر می کشند و به تدوین مشخصه های آن می پردازند.





(Ron Boots - Gravity Pull from Tainted Bare Skin)


این قطعه وامدار همین عقلانیت است؛ روزمرگی هایی که به شکل تکرار مجسم می شوند، جامعه ای که با روی هم افتادن این تکرارها تشکیل می شود، نظمی که از سوی حاکم با صدای درام و پرکاشن اعمال می شود، حرکتی سریع در متن جامعه که بارها سریعتر از ریتم نظم تحمیلی است، وجدانی که در پس زمینه حرکت ایجاد می کند و نداهایی روح بخش که وجود جامعه آنها را به شکل ملودی اقتضا می کند.

جالب اینکه در نهایت جامعه نشان می دهد که تا چه اندازه بی نیاز از نظم تحمیلی است و چگونه ریتم ذاتی آن نظمی به مراتب زیباتر را ایجاد می کند؛

هرچند که محتوای هارمونیک این نظم، تردید را القاء کند.

یکشنبه ۲۵ اکتبر ۲۰۰۹

حادثه ای برای درخت جوجه تیغی

خوبی باقی مانده کسانی که موسیقی را به واسطه درک تولید می کنند این است که کورهایی مثل من احساس تنهایی نمی کنند؛ سکوت برای ما مرگ نیست. سکوت انتظاری است برای شنیدن آنها.

ما در سکوت می دانیم آنها که صدایشان نبوغ و شعور را به زبان موسیقی ترجمه می کنند هستند، هنوز نرفته اند و چرخ زندگی را می چرخانند.

گوش هایمان را زنده نگه می دارند.

ما که با گوش تنفس می کنیم را زنده نگه می دارند.



درخت جوجه تیغی بازگشته است؛ با "حادثه"

در مجموع رجوع کرده است به آنچه که در "خورشید لامپی" بود و "رویای احمقانه". گویا استیون ویلسون که این درخت را می پروراند دریافته که خشونت رو به افزایش او در "بال مرده" و "ترس از سیاره ای خالی" باندازه کافی بلاغت این گروه در بیان هر چیزی را نشان داده و در دهمین آلبوم با عقلانیت بیشتری از این ابزار استفاده می کند.

تکیه می کند بر حرکت آرام تک تک انگشتان بر روی سیمهای گیتار و لیاقت هر تک صدا را آشکار می کند.

کماکان سفر در میان گام های به ظاهر نامتناسب از نظر محتوای هارمونیک، هوشمندانه ادامه دارد و این گروه بار دیگر با مهارت نشان می دهد که میزان های غیر هم وزن به راحتی می توانند پشت یکدیگر قرار گیرند بی آنکه شنونده از آن جا بماند یا جلو بیفتد.

احساس های مخفی شده در میان اصوات، هنوز هم احساس هایی پیچیده و فرا-عام هستند.



استیون ویلسون که این آلبوم را پس از اولین آلبوم انفرادی خود تولید کرده می گوید یک تصادف جاده ای باعث آن شد. می گوید از کنار نقطه بروز حادثه ای شدید عبور می کرده که می بیند پلیس برای آگاه کردن دیگر اتومبیل ها، چند متر جلوتر در جاده تابلوی "حادثه ترافیکی" را نصب کرده است.

به خشم می آید که آنچه بر این تابلو نوشته شده، تناسبی با فاجعه انسانی رخ داده، هر چند کوچک (با استناد به "مرگ یک نفر با مرگ هزار نفر برابر است") ندارد.

می گوید فکر کردن به اینکه روح فرد کشته شده در حادثه، در هنگام عبور او از کنار نقطه تصادف وارد اتومبیل او شده باشد برایش عجیب و در عین حال الهام بخش بوده و تصنیف ها را اختصاص می دهد به "حادثه" هایی مشابه.

البته روایت این حوادث عاری از خشم نیست.




(Porcupine Tree - Circle of Manias from The Incident)


بشنوید که در بیت-میزان نهم (موسیقی) این قطعه پیچیده نه ضربی، با تغییر دادن ذات صدا و افزایش عمق آن چگونه ابهت حادثه را به تصویر می کشد و به تلخ ترین و خشن ترین شیوه ممکن از طنز خرد شدن ارزش جان انسان می گوید.